تبليغاتX
بر باد رفته
 

سلام به تنها باور زندگیم حسین عزیزم

هیچ کس نمی داند بین من و چشمان تو چه رازی بوده است ... هنوز هم

نمی دانند ... هزاران سال دیگر هم نخواهند فهمید ....

هیچ کس نامه های تو را نخوانده است ... من روزهاست که خاموشم ...

بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است ... بگذار فکر کنند

شعر است! استعاره های ادبی ست و برایم دست بزنند ... بگذار تماشا کنند

مرا که خاطرات درونی ، وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم ، برای

آنها بی آنکه بدانند من روزهاست که تمام شده ام......

کاش لحظه ای ... ثانیه ای فکر غربت دستهای من هم بودی! توقع زیادی

دارم ؟!!! نه به اندازه ی زندگی ... نه به اندازه ی هم کلامی همیشگیمان ...

نه به اندازه سه سال از قشنگ ترین روزهای زندگیم ... 

به اندازه ی یک هزارم عشقی که بود و هست ...

شاید یک طرفه ... نمی دانم ...

حسین جان درد من درد پوسیدن نیست ... درد بی تو بودن است ...

این همه ی درد من است.

چه کار کنم که روزگار برگردد؟ چه کار کنم؟‌... تنها یک بار ... در خانه ات را به

 روی من نبند! حسین مهربونم! من خودم را ریخته ام درون تو ...

من چیزی را پیش تو

جا گذاشته ام ... دلم را ... اشکهایم را ... مهرم را ... درونم را ... تو اگر ساده

 فراموش می کنی ... تو اگر ساده از یاد می بری ! من نمی توانم،سر تکان

 نده که مهم نیست و فراموش کن! نگو که من دیوانه ای هستم که حالا

وقت پریدن میخواهم تو را با خودم ببرم!!! تو چه فکر کرده ای؟!که من تو را

بال پرواز کرده ام برای پریدن... مگر من نبودم که میگفتم هیچ چیز مرا به این

دنیا ربط نمی دهد جز تو ؟! مگر همه ی نفس هایم برای کسی غیر تو بود ؟

 مگر من نبودم که گفتم دلم می خواهد بمانم تا آخرش .... مگر تو نبودی که

میگفتی این نقش ها را تا آخرش خودمان بازی می کنیم ؟.....

به من حق بده نازنینم!.... تو به من حق بده ... این آشفتگی را بر من

ببخش .... ولیکن حسین عزیزم من برای تمام شدن خویش این طور گریان

نیستم

                           من برای رفتن توست که می نالم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:1  توسط تنها | 
 

سلام حسین من عزیزم سفرت به خیر باشه ایشااله

 

ما چون دو دریچه روبروی هم  آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده

 اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادوگر نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

دلم برات خیلی تنگ شده اینجام که هستی زیاد نمی بینمت

همین که هستی وجودتو احساس می کنم

 غم نداشتنت غم ندیدنت کمتر عذابم میده

اندازه یه دنیا دلم برات تنگه برای صدات برای چشات برای نفست

تو همیشه به اشتباه فکر کردی با نبودنت خوشحالم

اما کاش می فهمیدی که داغونم داغون

خودت داری می بینی که چه بلایی سرم اومده

 یعنی تو این بلارو سرم اوردی که مجبور به این کار باشم

عشقمی نفسمی همه کس منی دلم برات تنگه خیلی خیلی تنگه

بمیرم واسه اون غم تو چشات بمیرم واسه اون غم تو صدات

بمیرم واسه تنهایت بمیرم واسه بی کسی هات

 اون لحظه ای که داشتی می رفتی به من فکر نکردی

تو رفتی و من موندم با غم نگاهت هنوزم عشق منی تا همیشه عشق منی

تو رفتی و نگاه من دنبالت مونده اون نگاه نازنت منو سوزونده

حسینم عشقم وجودم زندگی منی ترو خدا کمکم کن کمک کن تا خوب بشم

الهی که فدای او دستای قشنگت بشم

دوستت دارم با یه عالمه غمی که برام جا گذاشتی به خدا بی ریا دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:32  توسط تنها | 
سلام حسین من

عزیز من الهی که قربون اون دستای مهربونت برم که همیشه به من نیرو میداد

تو چرا عوض شدی الهی که فدات بشم حسین من چرا همه چیزارو خراب کردی

چرا تو بدترین شرایط دیگه منو نادیده گرفتی دیگه اون حسین مهربون من نبودی

حسین من مهربون من همه هستی من

 وقتی میخوام اینارو تایپ کنم کلمات یاریم نمی کنن

اشک امونمو بریده درست مثل زمانی که میخواستم

 دردو دل کنم باهات گریه مجالم نمیداد

بعد تو دست مینداختی تو موهام بغلم میکردی

 نوازشم میکردی چقدر خوب بود اون روزها

یادته با همه سختی ها چه روزای شیرینی داشتیم

حسین من همه کس من امید من نوید من چرا؟ چرا همه چی این طوری شد

دلم اندازه یه دنیا گرفته حالم خیلی بد نمیتونم بیام بشینم کنارت

 باهات حرف بزنم بغلت کنم آروم بشم الهی که قربون اون بوی تنت برم

 اومدم اینجا یه کم بنویسم تا شاید یه کم از بار سنگین غمی

 که تو رو دلم گذاشتی کم بشه

این شهریوری که داره میگذره هر روز داره منو ذره ذره آبم میکنه

 عشق من وجود من

دلتنگم  دلم خیلی تنگه واسه اون شهریور قشنگی

 که تو عشق رو تو وجود من بوجود آوردی

حسین عزیزم کجایی یعنی تو یادت رفته الهی که فدای اون خنده هات بشم

فدای اون مهربونی هات بشم تمام این سالها همه

روزهای قشنگ و به یاد موندنی زندگیم تو شهریور بوده

یادته باهم تو شهریور آشنا شدیم تولد اون سال تو شهریور یادته

(تولدتم مبارک عزیز دل من) قربونت برم این تولد توست اما شروع مرگ تدریجی منه

 خونه اکباتان تو شهریور یادته

اتوبانهای مشهد و یادته آدمهای حسودو یادته

اون بچه ای که با عشق بوجود اومد اما از بین رفت یادته

چقدر براش اشک ریختم غصه خوردم تو نازمو کشیدی انقدر محبت کردی تا خوب بشم

هیچ کس برای این عشق فنا شده به من کمک نکرد حتی تو

تویی که عزیزتزین بودی همه زندگی من بودی همه فکر من بودی

تو که هیچ وقت روزام باهات شب نمیشد

شبام باهات صبح نمیشد تویی که با وجود زمان برام معنی نداشت

 تویی که وقتی پیشت بود زمانو گم میکردم

همه چیزم میشدی تو نگاهت گم میشدم از این دنیا فارغ میشدم

تو یادت نیست. هست؟!!!!!!

دوست داشتم اگر خدا میخواد ۱۰۰ ساله دیگه به من عمر بده ازم بگیرتش

۱ سال بهم عمر بده اما مثل قبل باشیم زندگی کنم من واقعا زندگی کردم باهات

من ترو تو خونم دیدم تو قلبم دیدم حست کردم اما تو نفهمیدی

وای که چقدر دلم میخواست زمان برگرده به عقب

حسین من حسین مهربونم حسین جونم تو مادرم بودی حسینم تو پدرم بودی 

تو همه دنیای من بودی همه کسم بودی می فهمی

تو خون تو رگهای من بودی اما هیچ وقت نفهمیدی هیچ وقت

من فقط خودتو میخواستم فقط و فقط نه هیچ چیز دیگه تو حتی اینم نفهمیدی

من حسین خودمو میخوام

حسین من اهل جفا نبود

حسین من اهل خیانت نبود

حسین من اهل نامردی نبود

کو؟ کجاست حسینی که همیشه و همه جا کنار من بود

من دوست داشتم اون حسینی برگرده که همه چیزش کنارم باشه

 نه حسینی که فقط یه جسم به روحش کنارم باشه

من حسین خودمو میخوام برام دعا کنید خوب بشم

حتی اگر من نبودم تو خودت باش

تا روزی که بمیرم واسم عزیزی

اسم قشنگت رو لبام حک شده

شکل عزیزت رو قلبم حک شده

افسوس . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط تنها | 
 

تو رفتی و حدیث آرزوهای مرا هرگز نخواندی

 که هر شب بی تو من فانوس خاموشم و برگ زرد پاییزم

که از باد سیاه نا امیدیها تک درخت خشک و بی بارم یک یه یک پژمرده

اگر می آمدی از روزگار سخت تنهایی برایت قصه می گفتم

ولی اینک با چه اندوهی سرودی می تراود از لبان سرخ و مرطوبم خداوندا

تقدیم به تنها امید زندگانیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط تنها |